ممنونم

بعضی وقتا آدمی می خواد حرفی بزنه ولی سکوت می کنه این سکوت از هزار حرف بدتره

این سکوت پر از حرفه ،پر از کلام نا گفته

فکر می کنم خانمی از اون آدمها باشه حرفی نمی زنه

امشب فقط بهم گفت خوابم میاد و خسته بخاطر جارو زدن حیاط ( سیمانهاش سفت بودن)

اما تا زمانی که مامان صداش کرد کنارم موند و چیزی نگفت

حتی به مامان گفت که گشنمه بازم از جاش تکون نخورد و کنارم موند

اینا شاید از ذهن بره اما بزرگواری کسی از بین نمی ره

چیزی برای گفتن نداشتم و فقط گفتم ممنونم بخاطر همه چیز

واقعا این وقتا کلام کم میارم خب واقعا چیزی برات گفتن نیست که جای این بزرگوار رو بگیره

بیشتر عزیزم به فکر منه. خودش میگه: من هم باید مواظب خودم باشم و هم مواظب تو.

بعضی وقتا دلم واسش اونقدر تنگ میشه که می خوام این رنجیر پاهامو پاره کنم

بپرم و برم کنارش فقط یه نگاهش کنم برگردم اما حیف که نمی ذاره و اجازه نمی ده

بهش قول دادم بدون اجازه اون قدم بر ندارم و از این زندان چهار دیواری زندگی تکون نخورم

چند بار بهش گفتم اما با اخماش بهم فهموند که ؛احمد برگرد سرجات

از چهرش می فهمم داره بهم کم محلی می کنه واگه اینطوری بکنه من دیونه میشم

پس منم کوتاه میام و برمی گردم داخل قفسم

قفسی که اسمش هر چی باشه بازم  قفسه  اونم فلزی ،چوبی و دیواری نداره

 

 

/ 0 نظر / 3 بازدید