با عزیزم به توافق رسیدم که همین روزا برم و ببینمش 

خیلی خوشحالم 

یه کمی نگران اونم که نتونه زیاد پیشم باشه یعنی وقتش زیاد نباشه 

هرچند به اندازه ی ثانیه ای هم باشه واسم یه دنیا ارزش داره 

بهش قول دادم که هرچی بگه منم بگم چشم 

حتی گفت که چایی رو تو فلاکس بریزم بیارم یا بیرون بخوریم 

گفتم اختیار با خودت گفت بیرون می خوریم  و من حساب می کنم

خندم گرفت و یاد اون روزی افتادم که کرایه ی تاکسی های منو حساب می کرد و واسم 

بستنی خرید 

اون همیشه شرمندم می کنه 

این بار خداکنه زیاد شرمندش نشم

خداجون کمکم کن 

/ 1 نظر / 3 بازدید
مرضیه همایونی

سلام تازه با وبلاگتون آشنا شدم ؛ براتون آرزوی خوشبختی دارم [گل]