نگاه

زیاد نگات می کردم گفتی چیه ؟چرا انقدر نگاه می کنی؟

خندیدم و چیزی بهت نگفتم وچشمو به زمین دوختم

با هر نگاه کردنی تو دلم می گفتم دوستت دارم

کاش می شد داد می زدم

کاش هیچ کس دورو برم نبود و صدای من موجب آزارت نمی شد

همه چیزمون مثل هم بود سادگیمون ،خوردن بستنی مون، حرف زدنهامون

دست درازکردنهامون

ما که صدها سال بود همدیگرو می شناختم واسی هم غریبه هم نبودیم

اینطوری بود که قلبامون داشت از قفسه ی سینه بیرون می زد و می خواستن بدون ما بهم بچسبن

عجب اختیاری داشتیم ما

/ 0 نظر / 2 بازدید