دیدار

با تمام رویاهام حرکت کردم بطرفش

با خودم فکرایی می کردم که چطوری ببینمش و چطوری با هاش حرف بزنم چطوری

برخورد کنم تا ازم راضی باشه

ساعت رو که نگاه می کردم ظاهرا نمی خواست وقت بگذره، رسیدم صبح اول وقت بود

تازه اذان گفته بودن، بطرف نماز خونه رفتم تا نمازمو بخونم شاید کمی چرت هم بزنم  تا

هوا کمی روشنتر بشه

جایی برای درازکشیدنم نبود ،مردها هر گوشه ای از نماز خونه رو گرفته بودن و دراز به

دراز خوابیده بودن به زحمت نمازمو خوندم

وسایلمو گرفتم بطرف اتوبوس بی آر تی حرکت کردم خلوت بود، سوار شدم و بعد از

ساعتی به آزادی رسیدم کمی به فکر دیدار قبلی مون افتادم 

پرس جو کردم شماره 19 که آخرین بی آر تی بود رو پیدا کردم

داخل اتوبوس که برام کاملا غریبه بود نشستم

 آدرس رو که تو موبایلم بود به  دو سه نفری نشون دادم ،یا اینکه نمی خواستن بهم

بگن یا  بلد نبودن تا اینکه یه نفر گفت: بهت میگم

به هر پارکی که می رسیدم سریع به تابلوش نگاه می کردم، نکنه جا بمونم و نتونم

محل پارکو پیدا کنم اون آقا دید که خیلی اینطرف اونطرفو نگاه می کنم و فهمید غریبه ام

 گفت: هنوز نرسیدیم اما چشمم به تابلو خورد

گفتم همینه؟ اون گفت: نه نیست

من اصرار کردم که تابلو رو دیدم

 گفتش: خوب پس پیاده شو

منم پیاده شدم ظاهرا درست بود بازم شک داشتم

چند بار جامو عوض کردم آخه مردم می اومدن واسی ورزش زن و مرد نداشت همه با هم

من اونجا غریبه بودم حس غربت داشتم و چشم انتظار بودم

هنوز جواب اس های منو خانمی نداده بود خواب خواب بود تا اینکه ساعت تقریبا 8 شد

اس داد و خواست که بهم بگه :من دیر تر بهت ملحق میشم و گفت بازم شرمندت شدم

منم خوشحال بودم که بزودی میاد پیشم و می بینمش

 دل تو دل نداشتم واینو بهش گفتم زودتر بیا که دل تو دلم نیست

بعد از مدتی زنگ زد که داره حرکت می کنه بهش گفتم طوری تو پارک نشستم که از

اتوبوس پیدا شی منو می بینی

همینطور هم شد به محض پیاده شدن من دیدمش و اونم برام دست تکون داد قلبم پرید

،داشت از سینه ام بیرون می زد، بطرفش حرکت کردم اما به خودم گفتم کمی صبر کن و

قدم زدنهاشو ببین دیدمش که چطوری از پله بالا می رفت و چطوری از بالای سرم بطرف من می اومد

زیر پله های آهنی که رسیدم صدای پاشو می شنیدم

بهش که رسیدم چیزی نفهمیدم و فقط سلامش کردم  قلبم داشت تند تند می زد و

احساسم گل کرده بود قدم زنان بطرف صندلیهای پارک رفتیم و یه جایی رو پیدا کردیم و

نشستیم آروم شدم 

بهم گفت: اروم شدی؟ قلبم داشت از سینه بیرون می زد

من گفتم: اره، آروم شدم خوب نگاش کردم، حال و احوالی ازش پرسیدم. خدارو شکر

خوب بود و چیزی حس نمی شد که مشکلی داشته باشه

با هم نشستیم کمی حرف زدیم دستای همو گرفتیم  گفت :ببینم چی اوردی... منم

وسایلمو بهش نشون دادم خوشحال شد و منم خندیدم کمی کیک خوردیم به قول

خودش مثل موش کیک خوردیم من آب می خوردم اما اون نه، ظاهرا من استرسم زیاد تر

بود ازش خواستم کیک که تو دستش بود به دهنم بده و اون گفت مگه جوجه هستی ؟

بهم داد هر چند خیلی کوچیک بود اما با مزه بود

 وقت زیادی نمی تونست پیشم باشه چون می خواست بره خرید کنه بهش گفتم با هم

میریم خرید می کنیم . بده خونه باز هم بیا

قبول کرد و گفت این بهتر و همین کارو کردیم از کوچه و خیابابونها که رد می شدیم دست

همو می گرفتیم که نکنه ماشین به ما برخورد کنه

قدهامون تند  بود نمی دونم چرا، کمی هم خیس عرق شدیم خرید ها رو انجام دادیم

بهم گفت برو تو پاساژ  تیراژه اونجا خنک تره منم قبول کردم درست گفت خنک بود

وسایلی که خرید رو برد خونه

 داخل پاساژ اکثر مغازه ها تعطیل بود منم کمی گشتم و به سرو صورتم آب زدم

 بعداز مدتی اومد با دوتا بستنی شکلاتی که من دوست داشتم

گفت: اینارو می دونستم دوست داری خریدم

ازش تشکر کردم و با لذت تمام خوردم کلی بهم چسبید تا بحال چنین چیزی نخورده بودم

بطرف پارک بعدی حرکت کردیم بی آر تی سوار شدیم پولشو اون داد یعنی تموم پول

هارو اون داد و همش پول خورد داشت سر پل که شیب ملایمی داشت دستاشو گرفتم و

با خوشحالی به هوا پرت می کردم و براش می خوندم به پارک رسیدیم

  توی پارک نشستیم تقریبا روبروی ما  یه آقایی بود معتاد بود سرش همش پایین بود به

قول خودمونی نعشه نبود پشت سرمون یه مرد و زن نشسته بودن

با عزیزی کلی حرف زدیم و همو ناز کردیم ،قربون صدقه ی هم رفتیم فقط یه جا حرف از نا

ملایمات شد من صدام بلند شد و اشکم در اومد که سریع با ترفند خودش ساکتم کرد

فوری حرفشو گوش کردم و ساکت و آروم شدم

کمی نشستیم تا اینکه از خونه براش زنگ زدن که بیا نهار حاضره

درسته ...وقت رفتنش بود می بایستی بره که منتظرشن و نباید بیش از این غیبتش طولانی بشه

باهاش تا سر پل رفتم دلم داشت پاره می شد بغض گلمو فشار می داد  و اشک چشام

جرات پایین اومدن نداشتن

سر پل بهم دست دادیم و خدا حافظی کردیم اون سوار تاکسی شد و سریع ازم دور شد مثل یه رویا بود

منم  برگشتم و حرفشو گوش کردم بطرف خونه حرکت کردم و تو راه هم چند بار به هم اس دادیم

این هم بگم کلا حرفشو گوش کردم و حرفی روی حرفش نزدم

بهم گفت برگرد برو و واسی فردا نمون گفتم چشم و سریع برگشتم

به ترمینال که رسیدم واسی ساعت 3 بلیط گرفتم رفتم نماز خونه که نماز بخونم

اینبار خلوت بود نمازمو خوندم و یه چیزی خوردم ،یه چرتی هم زدم سبک شدم نزدیک

بود از اتوبوس جا بمونم سریع اومدم بیرون اما هنوز حرکت نکرد

 

/ 0 نظر / 5 بازدید