مهر

می نویسم واسی عزیزم شاید بخونه من فقط می نویسم واسی اون واسی خودم واسی عشقمون خدا کنه سلامت باشه

 

سلام عزیزم

ببخش چند روزی واست ننوشتم  راستش تهران بیمارستان بودم 

خدارو شکر وضعم داره بهتر میشه و روز به روز بدنم سرحالتر فقط دوری تو امانمو برید

دوست دارم برگردی با تمام وجود برگردی 

بیا دوباره دستامونو بهم بدیم و دلهامون واسی هم باشه

بیا .....شاید من نتونم مثل اول راه برم و بیام کنارت حداقل تو کنارم باشی بهتر می تونم با دردم کنار بیام

هر چند ناقصم شاید دیگه بدرد هیچی نخورم منو بپذیر واسی دلمون 

واسی صداقمون 

عزیزم مثل گذشته مهربان باش و دلمو آروم کن

 

 

[ پنجشنبه ۱۳٩۳/۱٠/٤ ] [ ٦:٥٥ ‎ب.ظ ] [ احمد و خانم گل ] [ نظرات () ]


 

یه چیزایی هست که کسی بجز من و تو نمی تونه درکش کنه

یه جاهایی باید رفت و قدم زد که دل عاشقی می خواد و دست یاری

یه کلامی باید گفت که فقط تو بفهمی و واست فرقی نکنه دیگران چی میگن

یه سفری واسی عشقت بری که وقتی گفت برگرد فوری بگی چشم و برگردی

یه جوری باید گریه کنی  فقط و فقط اون بفهمه

یه جوری دعواش کنی و سرش داد بزنی وقتی بهت زنگ زد آروم و آرم بهش بگی قربونت برم

یه جوری براش بنویس که اون فقط بتونه بخونه

یه جوری اون واست چایی بریزه فقط تو مزه اش رو بچشی

یه طوری نگاهش کنی که بخوای یه لحظه ازش غافل نشی 

یه جوری لقمه رو از دستش بگیری و مزه مزه کنی که یه عمر یادت باشه 

یه جوری واست کره با مربا می ذاره که تا ابد چنین نخوری 

یادته ؟ قلبامون داشت از سینه بیرون می زد 

یادته؟ وقتی دیدمت ایستادم تا نفسی چاق کنم 

یادته ؟دستامونو چطور فشار میدادیم 

اینارو با کل دنیا عوضش نمی کنم نوشین جان 

 

[ جمعه ۱۳٩۳/٩/٢۸ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ احمد و خانم گل ] [ نظرات () ]


 

امروز عزیزم تو یاهو واسم پیام گذاشت

خیلی خیلی خوشحال شدم 

خدارو شکر 

ممنونم عزیزم فدات شم 

[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/٩/٢٥ ] [ ٦:٠۸ ‎ب.ظ ] [ احمد و خانم گل ] [ نظرات () ]


 

نوشین جان ؟ کلید دلم پیش توهه زیر پاهات ... بلند ش کن ببین راست گفتم 

یه اس بده و بگو احمد؟ منم دلتنگتم 

بگو احمد ؟ بس کن و غصه نخور 

بگو احمد؟ من همون نوشین توام پس ناله نکن 

بگو احمد؟ چرا تنهایی مگه من مرده ام 

نوشین جان؟ وقتی می گفتم دوستت دارم در جوابم می گفتی : منم همینطور

[ یکشنبه ۱۳٩۳/٩/٢۳ ] [ ۳:۱٩ ‎ب.ظ ] [ احمد و خانم گل ] [ نظرات () ]


 

امشب سرتاسر بدنمو بغض پر کرد 

یه دل سیر گریه گردم 

دیگه طاقت ندارم 

دیگه کم اوردم نوشین جان

[ پنجشنبه ۱۳٩۳/٩/٢٠ ] [ ٩:٥۸ ‎ب.ظ ] [ احمد و خانم گل ] [ نظرات () ]


 

دلم واست تنگ شد عزیزم

نمی دونم این چیه که همه جاهستی 

وقتی میشینم ؛ راه میرم؛ دراز می کشم تو هستی 

عزیزم ؟دیگه خسته شدم از حرفای مردم 

گوشمو باز گذاشتم تا هرچی می خوان بگن 

عزیزم از نگاه مرد م خسته شدم 

چشامو اشک آلود می کنم تا اونارو  تار ببینم 

خانمی؟  این روزا میرم اداره ... آروم آروم قدم می زنم 

به این حسابش میارم که خدای نکرده  نکنه توی دلم تکون بخوری 

عزیز؟ جات امن امنه مطمئن باش به هیچ کس نمیدم 

دوستت دارم تا قیام قیامت( این روزا بیشتر این حرفو می فهمم)

 

[ چهارشنبه ۱۳٩۳/٩/۱٩ ] [ ۳:٢۸ ‎ب.ظ ] [ احمد و خانم گل ] [ نظرات () ]


 

واسی آرامش عزیزم 

واسی آرامش دلم

واسی آرامش خودم 

واسی اینکه بدونه هنوز اون هرچی بگه میگم چشم

به درخواست عزیزم که خیلی دوست دارم سکوت می کنم

سکوت بهترین آرامشه واسی هردومون 

به عزیزم قول میدم دیگه نمی زارم بیشتر از این غصه بخوری 

چون خیلی خیلی خیلی دوستت دارم

فدات بشم 

نوشین جان دوستت دارم 

[ دوشنبه ۱۳٩۳/٩/۱٧ ] [ ۸:٢۳ ‎ق.ظ ] [ احمد و خانم گل ] [ نظرات () ]


 

سلام

امید وارم حالت بهتر شده باشه 

واسه هر کی تعریف می کنی اینو بگو که بهت فرصت دادم بیایی خواستگاری کنی توام ازم خواستگاری نکردی

اینارم بگو تو هرچی رو که به نفع خودته می نویسی ، البته کسی یه کم اهل تفکر باشه واون نوشته هاتو توی وبلاگ بخونه متوجه میشه که من حق داشتم که برم

لطفا حرفارو سانسور نکن

به همه بگو دوسال تمام پا در هوا موندم نیومودی خواستگاری و نه تکلیفمو روشن کردی

این نشونه اینه که تو چقدر منو می خواستی

به همه بگو دوست داشتم .... و بچه هاش یه زندگی امن داشته باشن 

بگو که شمارمو داشت اما یه بار به خونه ام زنگ نزد تا زن و بچه ام در آرمش باشن 

بگو همیشه واسی خوشبختی و سلامتی بچه هام دعا می کرد

بگو هر کاری براش می کردم سعی می کرد واسم جبران کنه با اینکه پول تو جیبی کمی داشت 

بهشون بگو که برام خیلی کارا انجام دادی مثلا برام برنج می فرستادی اما من قبول نمی کردم که مجانی باشه پولشو دقیق سر وقت می فرستاد

بهشون بگو هر لحظه نمی کشوندمت شهر خودم میگفتم من نگرانت میشم جاده خطرناکه تو زن و بچه داری مسولیت داری

بهشون بگو هرچی می خواستم بهش ببخشم قبول نمی کردو حتما جبران می کرد

بهشون بگو هوای زن وبچه مو داشت آب نکرد زیرشون عوضش وقتی خواست بره و ازدواج کنه من لعنتش کردم

بگو با اینکه پیشم میخواستم بهش خرجی بدم ولی اون قبول نکرد و خرجی شو به سید بخشید 

بگو که می خواستی منو توی زمینت شریک کنی اما من قبول نمی کردمو سهممو به سید بخشیدم 

بهشون بگو که برات دعا کردم که خدا بهت یه پسر بده  که بعد رفتنم غصه ی رفتنمو نداشته باشی

احمد من به لطف خدا و اجدادم آدم با سکه و ناموسیم 

اگه واقعا منو  دوست داشتی و دوست داری نباید بزاری بیشتر از این غصه بخورم

من نمی تونم دیگه واست پیام بدم 

نمیخوام به وبلاگ هم سر بزنم 

میخوام به زندگیت بچسبی 

من هیچوقت بهت قولی ندادم

هر وقت صحبتی کردیم گفتم هرچه خدا بخواد

شاید تو با نوشته هات باعث بشی که در وحله ی اول همه ازمن بدشون بیاداما مهم نیست

اگه عاقلانه فکر کنن میفهمن که من چه محبتی در حق تو و خانوادت کردم 

به خدا پناه می برم خداوند خودش ازمن راضی باشه کاری به این مردم ندارم که خودشون هزار تا مورد دارن 

بخدا سپردمت

این مطالب بالا که نوشتم از عزیزم بود و اعتراف می کنم حق با اون بود و هست 

من حرفایی دارم از نوشته بالا نمی خوام حرفی بزنم فقط  سوال می کنم 

آیا هرچی از دستم براومد نکردم ؟کوتاهی کردم؟

آیا عشق و علاقه ما به یه اس نابجا بند بود؟ 

 

 آیا ازت خواستگاری نکردم ؟ تو نگفتی که پدرم با این وصلت راضی نیست ؟

آیا حقم این بود ......

هرچی حرف بزنیم و کش بدیم بدتر میشه بهترین چیز سکوته

من دیگه نمی خوام حرفی بزنم و فقط می خوام عاشقانه بنویسم واسی تو واسی خودم 

از دوری بگم 

از کارهای خودم بگم گزارش روزانه بهت بدم 

 

 

[ یکشنبه ۱۳٩۳/٩/۱٦ ] [ ٥:٢٢ ‎ب.ظ ] [ احمد و خانم گل ] [ نظرات () ]


 

دیروز حالم خوب نبود چون فیزیوتراپی داشتم خیلی بهم سخت گذشت و نتونستم بنویسم 

الان ساعت 9 صبحه باید 10 برم فیزیو تراپی 

خب به عزیزم قول دادم دیگه ننالم و حرفای ناراحت کننده نزنم

باید این توضیح رو بدم که یه اس بی جا موجب شد عزیزم تصمیم به رفتن بگیره 

خب راستش برام غیر منتظره بود و ناراحت کننده 

فکر می کردم با توضیحات من قانع شده باشه بهم قول داده بودیم که دروغ نگیم خدارو شکراین مدت نگفتم و راست و حسینی باهاش بودم

رفتنش یهو وناراحت کننده بود مغزم کار نمی کرد

حتی توی بیمارستان هرکس چیزی بهم می گفت منم براش همونو اس می کردم و بیشتر ناراحتش می کردم

این خواسته ی عزیزمه باید ناراحتی نکنم تا زودتر خوب بشم و برم سر کارم

من دارم تلاش می کنم به خودم گفتم من که دوسش دارم و عاشقشم 

باید کاری کنم که این عشق پایدار بمونه حالا  یه روزی بود الان نیست 

باید کاری کنم که بتونیم زندگی کنیم اونم ازم دلخور نباشه 

باید راه برم باید قدم بر دارم 

پس نارحتی پر ؛ ناله پر

دوستی و عشق یایدار واسی همیشه

اگر تونستم بعد از ظهر عاشقانه می نویسم  واسی نوشینم

واسی عشقم 

زنده باد عشقم 

زنده باد نوشین

زنده باد وجودم

 

[ یکشنبه ۱۳٩۳/٩/۱٦ ] [ ٩:۱٠ ‎ق.ظ ] [ احمد و خانم گل ] [ نظرات () ]


 

امروز حالم خوب بود خدارو شکر فقط قسمت چپ بدنم گز گز می کنه

شاید اشتباه کردم که اون همه چیز رو خوردم 

شاید نفهمیدیم که گناه کبیره هست یعنی اونقدر توی فکرهای خودم بودم که بجز اینکار راهی ندیدم 

شاید نوشین اگه بود به چنین روزی نمی افتادم

اگه اون اینطوری باهام برخورد نمی کرد فکر خودکشی بسر نمی زد

وقتی بهش اس می دادم عزیزم ؟کمکم کن ، نوشین کمکم کن دارم می میرم

اون فقط می خوند و اعتنایی به درخواست کمک های من نمی کرد 

من داشتم می مردم واون سنگ دل تر از اون بود به خواد یه اس بده یا زنگ بزنه

اگه اس میداد یا زنگ می زد بهش می گفتم و کسی رو خبر می کرد می تونست کمکم کنه

اون فقط گوشی رو خاموش کرد

به قول یه پرستاری ارزشش رو نداشت که خودمو داغون کردم به قول یکی دیگه همه زنها اینطورین 

خدا خودش ببخشه منو 

بعد از اینکه توی بیمارستان روی تخت بودم زنگ زد طلبکار بود حرفایی زد که دردمو بیشتر کرد و نمک به زخمم پاشید

اما هرگز بهش نگفتم که خودکشی کردم که نکنه خدای ناکرده ناراحت بشه

نمی دونم چرا سنگ دل شد و به راحتی تهمت زد و رفت

نمی دونم چرا به کمک های یه انسان جواب نداد حتی بهش اس دادم که تو مگه مسلمان نیستی

به قول خودش ما بچه سیدیم

آیا این حرفارو خودش باور داره 

آیا خبر داره که نیمی از بدنم سخت کار می کنه

آیا خبر داره من بخاطر اون خودکشی کردم آیا خبر داره که عشقم الکی نبود لاف نبود 

بهش گفته بودم تو بری من می میرم اما قبول نکرد و گفت نمی میری

به راحتی رفت با یک خدا حافظی ساده

تا دم قبر رفتم و برگشتم اگه خانمم نبود الان مرده بودم و خروارها خاک بر سرم ریخته بودن 

توی اوو حرفایی نوشت که عشقمو لاف و منو درغگو خطاب کرد ایکاش میدید به چه روزی افتادم

ایکاش می دید این نوشته هارو ساعتها طول کشید تا نوشتم

ایکاش می دید احمد عشقش واقعیه 

ایکاش میدید و باور داشت 

ایکاش و ایکاش

[ جمعه ۱۳٩۳/٩/۱٤ ] [ ٧:٥٧ ‎ب.ظ ] [ احمد و خانم گل ] [ نظرات () ]